جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ | 0:0 | sufi -
ز جمله کسانی که به میدان جنگ در عاشورا از منظر عرفان نظر کرده است حاج میرزا حسن صفی علیشاه میباشد. او این واقعه را میدانی میداند که سالکان در آن سلوک میکنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در این میدان امام حسین علیهالسلام قطب عارفان و مرشد سالکان است و اصحاب او مریدان و رهپویان وصالاند.
امام کسی است که صفات الهی را در خود متجلی ساخته و بر اثر عبادات و ریاضتهایی که متحمل شده به مرحله وصول رسیده است. در کتاب زبدهالاسرار علاوه بر اینکه رموز عرفانی واقعه عاشورا به بیان شیوا و رسا به نظم کشیده شده است، با مراحل سلوک الیالله نیز تطبیق صورت گرفته است.1
این کتاب به گفته صریح نویسنده آن، از ذوق او سرچشمه نگرفته است. او ناطق نیست و حق تعالی این سخنان را بر زبان و فکر او جاری می سازد.
خود کجا یابد زبان تقریر عشق
تا بر او ناید مدد از پیر عشق2
یافتم گفتار خود را کز کجاست
هم مخاطب هم مخاطب پیر ماست
بنده کهبود تا زبانداری کند
بر زبانم حق سخن جاری کند3
زبدهالاسرار کتابی است که روح انسان را آماده میسازد برای درک معانی بلند عرفانی، و ذره ذره به طفل جان شیر میدهد تا به بلوغ برسد. وقتی به بلوغ رسید به او نکاتی را بیان میکند که جان اگر ذوقی دارد تحریک شود و اگر آن ذوق را ندارد دیگر ادامه راه را نیابد و در واقع به خودشناسی کمک میکند.
صفیعلیشاه اصرار دارد که هرکس ذوق را در خود دید این کتاب را بخواند و بعد قدم در ورطه طریقت گذارد. زیرا او پیر رهرفتهای است و از خطرات و مصائب راه آگاه است. برای اینکه سالک قدرت درک و تحمل پیدا کند زبده الاسرار را بخواند تا در آن دریای چین پر از خطر حیران نشود و رهبرگشته. هرکس زبدهالاسرار را اندکی درک کند عارف است و لازمه عارف بودن ذوق فنا داشتن است و هرکس این را ندارد بهتر است خود را از این وادی بیرون بکشد و هیچ احتیاجی بر زبدهالاسرار ندارد. چون پایه این کتاب بر فنا نهاده شده است. در کتاب زبدهالاسرار، میرزا حسن صفیعلیشاه، مراحل سیر و سلوک، آداب سلوک و ادب سالک را به شکل حیرتآوری بیان کرده است و هنگامی که این عناوین را شرح میدهد و انسان را دگرگون میکند به شکل بسیار زیبا وارد حادثه کربلا و شرح حال آن عارفان واقعی میشود و واقعاً انسان را در بحر معنی غرق میکند و دوباره نجات میدهد.
چون شدی در عشق فانی، شاه چین
بر تو بخشد ملک چین و ماه چین
نزد آن سلطان قهار غیور
کاهش هستی از حریمش مانده دور
تا تو را اظهار هستی زهره است
جانت از الطاف او بیبهره است
سوز در نار جلالش جان خویش
بگذر از آمال و از اعیان خویش
تا تو را چون بیند آن شاه وحید
فارغ از اندیشه و بیم و امید
جز غم عشقش هوایی در تو نیست
فانی اوئی و مائی در تو نیست
ملک و دختر بر تو بیپروا دهد
هرچه دارد مر تو را یکجا دهد
چون قدم در عشق شاه چین نهی
بایدت تحصیل پیر آگهی
تا وی آموزد تو را رسم و سلوک
تا چه سان رفتار باید با ملوک4
شرح حال صفیعلیشاه
صفیعلیشاه به قلم خودش در تفسیر منظوم قرآن کریم میگوید: «مسقط الرأس فقیر اصفهان است. در سوم شعبان 1251 متولد شد. در هندوستان دست به تالیف زبدهالاسرار نظماً که در اسرار شهادت و همچنین در برگیرنده رموز عرفان و شهادت شهیدان راه حق و حقیقت و تطبیق با سلوک الی الله است موفق شدم.» این کتاب منظوم بوده و در بحر رمل بر وزن مثنوی مولوی فاعلاتن فاعلاتن فاعلن سروده شده است.
صفی علیشاه اصفهانی پس از 65 سال زندگی در سال 1316 ه.ق در 24 ذیالقعده در طهران متوفی شد. مقبره او در شاه آباد در خانقاهی که مریدانش ساخته بودند میباشد. او مردی دانا، سخنسنج، نیکمحضر و خوشصحبت بود که مریدانش از او کرامتها نقل کردهاند.5
موضوع اصلی کتاب بررسی قیام عاشورا از نقطهنظر عرفانی است. صفی علیشاه در این اثر رموز عرفانی عاشورا را بر اساس نظام عرفانی خویش بررسی کرده و حقیقتاً اسراری را فاش میکند که در سایر نگرشها یافت نمیشود.
کتاب مطالب زیادی را در بردارد که ذیلاً به اختصار گزارش میشوند:
- اولین موضوعی که کتاب با آن آغاز شده حدیث «کنت کنزاً مخفیاً...» میباشد. و میگوید خداوند جهانیان قبل از ایجادش، خود در عین کمال وجود داشت و لیکن مخفی بود و هویت خداوند دریای سرپوشیدهای بود که هنوز اراده نکرده بود که خود را ظاهر کند. خداوند در اولین جلوه خود در ذاتش، صفاتش را به وجود آورد.
حضرت محمد صلیالله علیه و آله جلوهگر بینیازی خداوند است و حضرت علی علیهالسلام اولین پذیرنده جلوه حضرت محمد صلیالله علیه و آله میباشد.6
- مقام نبوت و امامت که در خلال آن ولایت علی علیهالسلام هم بررسی شده است: در اینجا به نحوه معراج پیامبر پرداخته و میگوید: جسم حضرت علی (علیهالسلام) و جسم حضرت محمد (صلیالله علیه و آله) به قدری باهم متحد شد که فقط خداوند حد آن را میداند و بین این دو والامقامان، رازی بوده است که از حد عالم امکان و جسمانیت بالاتر است.
- پس از این موضوع که نحوه تجلی پروردگار را توصیف کرد و فرق آن را با حلول هم بسیار زیبا بیان کرده است، اکنون شروع کرده است به تفسیر عرفانی واقعه عاشورا، و به مصداق عشق الهی یعنی امام حسین علیهالسلام پرداخته است.
راست گویم عشق مصداقش حق است
در حقیقت عشق حق مطلق است7
نبوت نور عشق است و ولایت نشانه مخفی عشق است. وقتی نبوت و ولایت با هم یکی شود حاصل این عشق آن یک میشود.
این نبوت چیست دانی نور عشق
وان ولایت آیت مستور عشق
چون نبوت با ولایت یک شود
آنچه حاصل زین دو عشق آن یک شود
پس حسین آن سر جان احمد است
عاشقان را مصدر و هم مقصد است8
امام حسین علیهالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام را مصداق عشق میداند و معتقد است زیبایی عشق از برکت وجود زینب است و زینب را ولی خدا میداند... چون زینب از ازل رونقبخش کار حسین علیهالسلام بوده است.
سراینده کتاب، عاشورا را طریقتی میداند که سالکان پس از طی مقامات تبتل [یعنی بریدن از دنیا] تا خدا حرکت میکنند و نهایتاً هستی خود را به پای او قربانی میکنند.
از نظر سراینده، کشتگان کربلا عین حق هستند چون غرق در عشق الهی هستند. با اینکه 72 نفر هستند ولی جلوهگر واحد هستند چون در امام حسین خلاصه شدهاند و در اینجا اتحاد روح را باید ببینیم نه کثرت کالبدها را که افراد از هم جدا هستند و هرکس برای خود فردی است. باید اتحاد معنوی را نظارهگر باشیم.
محل واقعی عشق، دشت نینواست که فقط از راه دل میشود این مکان را درک کرد. دل هرکس بهتر از هر چیز دیگری میتواند او را آگاه کند.
در مورد حکمت شهادت علی اصغر سخن گفته و حقانیت او، از حبیب ابن مظاهر و مسلم بن عوسجه هم یاد کرده است.
نکته قابل توجهی که در ابیات ذیل بیان شده این موضوع است: بیادعاترین کسی که در کربلا به شهادت رسید علیاصغر بود.
چون نوای قبل موتوا ان تموت
شد بلند از نای حی لایموت
بود طفلی شیرخوار اندر حرم
کافرینش را پدر بد در کرم
گرچه خواندند اهل عالم اصغرش
من ندانم جز ولی اکبرش
بر امید جاننثاری آن زمان
خویش را افکند از مهد امان
دست از قنداق جان بیرون کشید
بندهای بسته را از هم درید
آری آری شیر حق است این ولد
آنکه در گهواره اژدرها درد9
در مورد امام حسین علیهالسلام که ولی بر حق و ربانی است و مظهر سبحانیت پروردگار است، میفرماید که در شریعت پیرو پیغمبر و در طریقت پیرو حضرت علی علیهالسلام بوده است. هرکس در لوای حضرت علی علیهالسلام نباشد گمراه است و از باب عرفان رد شده است. در چشم عارف سنگ و زر باید یکی باشد و الا عارف نیست.
پینوشتها:
1- بخشعلی قنبری، فلسفه عاشورا
2- زبده الاسرار، صفیعلیشاه، ص27
3- همان، ص57
4- همان، ص141
5- همان، ص3و4
6- همان، ص10 و11
7- همان، ص27
8- همان، ص28
9- همان، ص69
فهرست منابع:
1- قرآن کریم
2- صفی علیشاه، محمد حسن بن محمدباقر، زبده الاسرار، تهران، انتشارات صفیعلیشاه، 1379
3- قنبری، بخشعلی، نگاه عرفانی مولوی به عاشورا، فصلنامه دانشگاه اسلامی، ویژهنامه امام حسین، زمستان 81
4- بخشعلی، قنبری، فلسفه عاشورا، انتشارات فرهنگ اسلامی، نشر بینالملل، سال 1379، چاپ اول
حاج میرزا محمد حسن اصفهانی (صفی علیشاه) از مشایخ معروف صوفیه و از فضلا و علمای آنها سال 1251 هـ.ق، در اصفهان به دنیا آمد. در 20 سالگی برای دیدن حاج میرزا کوچک (رحمتعلی شاه ) از اصفهان به شیراز رفت و بعد با او به کرمان رفت. بعد از فوت او، به جرگه "منورعلی شاه" پیوست و از او لقب "صفی علی شاه" گرفت و به نمایندگی او، به هند رفت و یکسال آنجا بود و بعد به شیراز آمد. مجددا به نمایندگی از او، به یزد رفت و 2 سال آنجا ماند، سپس به هند و بعد به زیارت خانه خدا و قبور ائمه اطهار رفت و مدت 40 روز کربلا ماند و بعد به شهر یزد برگشت. در این مدت که به سیاحت و زیارت مشغول بود کسب معرفتی کرد و با عده ای از صوفیه آشنا و از آنها احوالاتی مغایر دید که بعضی چیزها برایش خوشایند نبود. این شد که سفری به مشهد رفت و بعد به تهران آمد و اقامت در تهران را برای خود انتخاب کرد.
در تهران خانه ای را به اینکار اختصاص داد و مردم را ارشاد می کرد تا اینکه در سال 1294 هـ.ق یکی از مریدان خاصش (شاهزاده سلطان محمد میرزا سیف الدوله) نوه فتحعلی شاه، زمینی به مساحت 2000 زرع به او تقدیم کرد و او آنجا را خانقاهی وسیع ساخت که امروزه به «خانقاه صفی علیشاه» مشهور است. او در سال 1316 ق در سن 65 سالگی خرقه تهی فرمودند .
آثار:
صفی علیشاه چهار اثرمنظوم و سه اثر منثور داشت. آثار منظوم اوعبارتست از:1- زبدة الاسرار (که بر وزن مثنوی مولوی است و بیان اسرار شهادت حسینی و تطبیق آن با سیر و سلوک عرفانی )2- بحرالحقایق (که به شیوه گلشن راز شبستری است)3- تفسیر صفی ( که در آن شریعت و طریقت را جمع کرده است)4- دیوان صفی ( مجموعه ای از قصاید، غزلیات، ترجیعات، رباعیات عرفانی و ....)و اما آثار منثور او عبارتست از:1- عرفان الحق ( رساله ای درباب اسرار سلوک و آداب طریقت)2- میزان المعرفه (رساله های مبنی بر شرحی موجز در معنای انسانیت)3- اسرار المعارف (شرایط رسیدن به عرفان مثل تایید الهی و گذاشتن از مال و جان و ...
مخمّسی از دیوان اشعار عارف ربّانی ، حضرت صفی الحق صفی علیشاه اصفهانی روحی فداه :
بســــــم الله الـرّحـمـن الـرّحـیـــــم
خــواهـم ای دل مـحـو دیــدارت کـنـم والِــه ی آن مــاه رخــســــارت کــنــم
جــلــوه گــــاه روی دلـــدارت کــنــم بـسـتـه ی آن زلـف طَـرّارت کـنـــم
در بـــلای عـشــق دلـــدارت کـنـــم
تـا شـوی آواره از شـهــــر و دیــــار بُگســــلی زنجیــــر عـقـل و اخـتـیــــار
تـــا شـوی بیـگانه از خـویش و تـبـــار سـر بـه صحــرا پـس نَـهی دیــوانـه وار
پـــای بـنــــد طُـــرّه ی یــارت کـنـــم
دوش کـز مـن گـشـت خـالی جـای من شُــد زِ بَــعــــدِ لای مـن ، اِلّای مـن
آمـــد آن یـکـتـــــا بُـت رعـنـــای مـن گـفـت کِـی در عـاشـقـی رســوای مـن
خـواهــم از هستی سـبکبــارت کـنــم
گـر تـو خـواهی کـز طـریـقـت دم زنـی نـی کـه عـالــم از طـمـع بــر هـم زنـی
پــای بــایــــد بــر ســرِ عــالـــم زنـی چــون دم از آمــال دنـیــا کم زنــی
مـورد الــطـاف بـسـیــــارت کـنـــم
سـاعـتـی در خـود نِـگـــر تـــا کـیستـی درجـهــان بـهــر چـه عـمــری زیـستـی
از کـجـــایی وز چـه جـــایـی چـیستـی جـمــع هـسـتـی را بـــزن بـــر نـیستــی
از حـســابت تــا خـبـردارت کنــــم
هـیـچ بــودی در ازل ای بـی شـهــود پـس جـمــادت سـاخـتــم اوّل زِ جــود
خـواسـتـم تــا هـیـچ را بـخـشـم وجــود گر شـوی خودبیـن ، هَـمـانَـستی که بود
بـر خــودیّ خــود گرفتــارت کنــم
از جـمــادی بُـــردمت پــس در نـبــات خُـرّمت کـــــردم زِ بــــــاد الـتـفــــات
ونـدر آنـجـــا دادمـت رزق و حـیـــات چـون زِ خـارسـتـــان تـن یـابـی نجــات
بــــاز راجـع سـوی گُـلـــزارت کـنـــم
در نـبــاتی چـون رسیــدی بــر کـمــال پـس تـو بــا آن نـفــس داری اتّـصـــال
دادمت نـفـس بَـهـیـمـی در مـثــــال گــر نـمــایی دعـوی عـقـل و کـمــــال
خـیــره خـیــره نـفـس غَـدّارت کـنـم
خـواستم در خویـش چـون فـانـی تـو را یــــاد دادم مـعــرفـت دانـی تـــــو را
بــردمـیــــدم روح انـســـانی تــو را کـــردم آن تکلـیـف جـبــــرانی تــو را
تـا چـو خـود در فـعـل ، مخـتــارت کنم
بــاز خـواهــم در بـه در گــــردانـمت مطلـق از جـنــس بـشــــر گــردانـمت
از حـقیـقـت بـاخـبــــر گــــردانـمت ثــــابت از دور دگــــر گـــردانـمت
پـس درآن ، چـون نـقـطـه سیّــارت کنم
از دَمَم لاشَیء بودی، شَیء شدی واقـف از مـوت ارادی کــی شـــدی
مرده بودی یـافتی دَم ، حَیّ شـدی چـون زهـستِ خود به کلـی طیّ شــدی
از بـقـــای جـــان ، خـبـــردارت کـنــم
گـــر تـو خـواهـی بـر امـــان الله رسـی بــاش مـفـلـس ، در مـقـــام بـی کـسـی
آن امــــان مـن بــود ، در مفـلــسـی گــرچـه زَرّی ، بـــاز جـــو تـبـع مـسـی
تـا به جـانـهــا ، کـیمیــاکارت کـنم
زانـکه کـردی یک نفس یـــادم یـقـیـن من خـــط آزادیـت دادم یـقــیـــــن
بـاب معنـی بــر تـو بگـشـــادم یـقـیـــن گــر به عُجب افـتـی کـه آزادم یـقـیــن
بـی گمـــان بـر خـود ، گـرفتــارت کنم
چـون که دادم از صراطـت ، آگـهــی تـا کـه شــد راهت به مقصــد ، منتـهـی
خـود نـمـودم در سلـوکت ، همــرَهـی گـــر تـو پنــداری کـه خـود مـردِ رَهـی
در چَـهِ غفلت ، نگـونـســــارت کـنـــم
چـون ز مـن خـواهـی دَمِ عشق ای پسر پـس چـو شـاهـانت نـهَـم افـسـر بـه سـر
بِـدهَمَـت دَم ، تـا شــوی آدم سِـیَـــــر وَر شـوی مـغــرور ، بــاز از یک نـظـــر
افـســرت را گـیــرم ، افـســارت کـنــم
می تَـنـی تــا کِـی هَمی بــر دور خَــود یـا نــدانـی اینـکه قــَرنـی بـی رَشَــد
هـمچــو کــرم پیـله ، دایــم ای وَلَـد در رَهِ دیـن ، اَر دَوی بــاری بـه جَـــدّ
مـن بـه یک دم ، گـاو عـصّــارت کـنـم
من تـو را خـواهـم ز قیــد تـن بــری پـس کـنـم تـا ایـن ســرت را آن سـری
تـو نــداری جـز ســـرِ تــن پـــروری ســازمـت هردَم به دردی بـسـتـــــری
جـبـریــــانـه ، مُحـتضَــروارت کنـــم
تـا شـوی تسلیـــم تـو ، در امـر پـیــــر گـــردی از مـوت ارادی نـاگـــزیـــــر
همچـو صیـــد مـرده در چـنـگال شیـــر گَـه بـه بـالایت بـــرَم ، گـاهی بـه زیـــر
گــاه بـی نـان ،گــاه بیـمـــارت کـنــم
تـا بـوَد خــام ایـن وجــود سـرکِـشَــت خـوش بسـوزم این دِمــاغ نـاخوشت
بـاز بِـکـشَـــم ، زآتـش انــــدر آتـشـت پـخـتـه بـیــــرون آرم از غَـلّ وغَـشَــت
زان مِـی مـسـتــــانـه هـشـیــــارت کـنـم
گــاه بــر دار فـنـــــــا ، آویـــزمـت گَـه بـه ســر ، خاکِ مذلّـت ریـــزمـت
گَـه بـه خـاک وگَـه بـه خـون آمیزمت گــاه درغـربــــال مِحنت بـیـــزَمَت
تـا زعـمـــر خـویـش بـیـــزارت کـنــم
تـا نـفَـس داری ، رســانم ای عجـب هــر زمــــان انـدازمت در تـاب و تـب
هـر نـفـس صــد بـار ، جـانت را به لب فـــارغـت یک دم نـســـــازم از تـعَـب
تــا ز خــواب مـرگ بـیــــدارت کـنــم
بـر تـنـت تـا هست از هستـی رَمـَق هرچـه بـگشـــایی تـو زیـن دفـتــر ورق
گـیـــرم و ســـازم به هیچت مستـحق من به هم بـــرپیچمـش بــاز از نَسَـق
تـا بـه خـود پیچــان چـو طومــارت کنم
گــر حدیث از روح گویی گـر ز تـن تـــا نبـینــی هیـچ دیـگـــر مــا و مــن
جز من و ما نیست هیچت در سخن سازمت گنگ و کر و کور از مِحَن
در تـکـلّــم نـقــش دیــوارت کـنــــم
آفـتـــاب ای مـه ، نَـهَـــم پـــالان تــو جــانِ تـو بـستـه است چـون بـر نـان تـو
بــرزنــم بــرهـم ، ســــر و سـامـان تــو نـانْت گـیـــرم ، تــا بـــرآیـد جــان تــو
مـسـتـحـق لَـحـــم مُــــردارت کـنـــم
تـا نگــردانی ز مـن رو ســـوی خـلــق بد کنـم بد ، بـا تـو خُـلق و خـوی خلـق
بــازگـــردانـم ز ســویت روی خـلــق نـادِمَت ســازم ز گـفت و گـوی خـلــق
نـاامـیـــد از یـار و اَغـیـــــارت کـنـــم
گــر هـــزارت ســـر بـوَد در تـن ، هلا مانَدَت چون زان همـه یک ســر به جــا
کـوبم آن یکجــا به سنـگ ابـتـلاء همچــو منصــور آن ســرت را زیــر پـا
آرَم و تــن بـــر ســــرِ دارت کـنــــم
تــا زنم آتـش تـو را بـر جـسـم و جــان ســازمت جـاری أنـــاالحـق بــر زبــــان
ســــوزم از نـــارِ جَــلالَت خـانـمـــان سـنـگ بــاران بــر ســـرِ دار آن زمـــان
همچــو آن حـلّاج اَســــرارت کـنــــم
گـــر به راه عـشـــق پــا اَفـشـــرده ای ســر همـانجــــا نِه کـه بـاده خـورده ای
ور به ســـرّ صـوفـیــــان پــی بـــرده ای آن چنــان یعنـــی که از خـود مـرده ای
تـا بـه هـر دل ، زنــده ســـردارت کـنـم
گـــر کـنــی از بـهــــر دنـیــا طاعتــی زانـکه تـو مـرزوق بعــد از قسمتـی
خــود نمــانـد بـر تـو ، غیـر از زحمتــی ور ز طاعـتـهـــــا ، مـریـــــد جـنّـتــــی
ســــرنـگون بـر عکـس در نـارت کـنــم
در تـذکّـــر ، خـواهـی ار اشـــراق مـن خــارجــی از زمـــره ی عـشّـــــاق مـن
عاشـق نـوری تو ، نــی مشتــاق من در حقیـقـت گــــر شــــوی اوراق مـن
مـصــدر انــوار و اطـوارت کـنـــم
گـه حدیث از شـرّ کنـی گاهی ز خـیـر گاه دل بــر ذکــر بـنــدی گـه به سیـــر
گـه سخـن از کعبـه گـویــی گه ز دِیــر گـــر نـپــردازی ز مـن یکـدم به غـیـــر
واحــد انـــدر مـلک قـهّــــارت کـنــم
گـه بـه تـن گـاهی بـه جــان داری نـظـر چـون بِـرَهمَن بـر بُـتـــان داری نظر
گـه به چـشـم شــاهـــدان داری نـظــر تـا بــــر ایـن و تـا بـــرآن داری نـظــــر
در نظـــرهـا جملگی خــوارت کـنــــم
گـاه بـر گل ، گـه بـه نـرگـس عـاشقـی بــر دِرَم گـــاهی چـو مفـلـس عـاشـقـی
گه به قاقُـم گه به اطلس عاشقی فــــارغ از مـن تـا بـه هــرکس عـاشقـی
سُخـــره ی هر شهـــر و بازارت کنم
گه به کسب و جـــاه و مـالستَت هـوس گـه بـــر امـکــان و محـــالستَت هـوس
گـه بـه عـمـــر بـی زوالستَت هـــوس هــردمی بـــر یک خـیـــالستَت هــوس
زان بـه فـکـــر هیچ غمخـــوارت کـنــم
آخــر از خـود یک قــدم بـرتـــر گـذار کـام دنـیــــا را بـه گـاو و خـــر گـــذار
این خیــالات هَبــاء ، از سـرگــذار یک نـمــاز از شوق چون جعفــر گـذار
تـا بـه خـلـــد عـشـق طـیـــّارت کـنـــم
کـاهلـی تـا کـی ، دمی در کــار شـــو خـوابْ مـرگـستَت ، هـلا بـیـــدار شـــو
وقت مستی نیست ، هیـن هُشـیـــار شــو کـــاروان رفـتنــــد دست و بــــار شــو
تــا به همـراهـــان خـود یــارت کـنـــم
بـار کـش زیـن منـــزل ای جـــان پــدر مـانـی ار تـنـهــــا ، شـود خـونت هــدر
کاین بیـابـان جمله خوف است و خطــر دست غم زیـن بعـــد خواهی زد به ســر
کـار من ایـن بـود کَـاخـبــــارت کـنــم
گوش دل دار ای جوان بـر پنــد پیــر کــرده کی کس را زیـــان ، پیوند پیـــر
شــو درایـن بحـــر بلا ، هم بـنــد پیـــر گـر شوی از جــان ، تو حاجتمنــد پیــر
بی نـیـــاز از خـلـق ، یکبــــارت کـنــم
جـان بـابـا ، از حـوادث وز خـطـــــر هیـن مـرو از کشتـی عَـونــم بـه در
جــز بـه سـوی مـن تـورا نـبـود مـفــــرّ تـا چـو ابــراهیــم و یـونـس ای پـســــر
آب و آتـش را نـگهــــدارت کـنـــم
بــا وجــودِ آن کـه در جـــرم و گـنـــاه گـــر بـه کــوی رحـتــــم آری پـنــــاه
عمـــر خود در کـار خود کـردی تبـــاه ســـــازمـت خـوش مـورد عفـــو الـه
پـس بـه جــــرم خلق ، غفّــــارت کـنــم
گــرچه در بــــزمِ حضوری ای فقیــــر گــرچه غـــرق بحـــر نوری ای فقیــــر
گـــرچه مـرآت ظهـوری ای فقیــر بـــاز از مـن دان کـه دوری ای فقـیــــر
ور نـه دور از فیـضِ دیـــدارت کـنــــم
قصـه کـوتـه ، بنــده شـو در کــوی مـن زنـده گــردی چـون مسیـح از بـوی من
تــا بـه دل بـیـنـی چـو موسـی روی مـن عـاشقـــانـه چـون کـنـی رو ســوی مـن
در مـقـــام قُـــرب احـضـــارت کـنـــم
دم غنیمت دان که عـالم یک دم است دم ز من جُو کآدم احیـــاء زین دم است
آن کـه با دم همـدم است او آدم است فیــض ایـن دم ، عالم انـــدر عالم است
دم بـه دم ، دم تـا بـه دم ، یـارت کـنـــم
صـاحب دم انـــدریـن دوران ، مـنــــم باب علــم و نقطه ی عـرفـــان ، مـنــــم
بلکـه در هــر دور ، شـــاه جـــان منـــم آنچـه کانـــدر وَهم نـایــــد ، آن منـــم
من به معنی ، بحـــر زَخّــارت کـنـم
گــرچه از معنـی و صـورت بِـالوُصــول لیـک بـر ارشـــاد خـلـق ، انــدر نــزول
مـطـلـقــم در نـــــزد اربـاب عـقـــول هـرزمــان ذاتم کـنــــد صورت قـبــول
تـا بـه صورت ، معـنـی آثـارت کـنـــم
انـبـیـــــاء را در نـبـــوّت رهـبـــــرم مـصـطـفـی را ابــن عـــمّ و یــــــاورم
اولـیــــاء را در ولایـت ســــرورم حـیــــدرم من حـیــــدرم من حـیـــدرم
نک خبـــر از ســرّ کــرّارت کـنـم
جلـوه گـر هـر عصــر در یک کسـوتم هـیــــــن علـیّ رحـمتِ ذوالـقُــــدرتـم
ایـن زمـــان انـــدر لبــــاس رحمتـــم گـــر شــوی از جـــان گـــدای همّتــم
ای صفــی ، من نـورالأنـــوارت کـنـــم
در خـصـــالـم ، رحـمهً لـلـعــــالمـیــن در جـلالـــم ، پــادشــــــاه یـوم دیـــن
در جـمــــالم ، راحـمِ رحــم آفـــریـن درگــه ایــّاکَ نَـعــبُـــــدْ نَـستـعـیــن
بـیـن مــرا ، کــز شرک بیـــزارت کـنـم
مـن صــــراط مستقیمَستَـــم ، هِــله یک نگـاهـــم بِـه تــورا ، از صــد چـله
هـرچـه جــــز مـن ، راههــــای بـاطـلـه دل بـه من در إهــدنـــــا کـن یکــــدله
تــــا بـه راه راست پــــادارت کـنـــــم
تـا نـه بـیـــرونـت بـــرَد دیــوِ رجـیــم زن بـه نــام من ، همی بی تـــرس و بیـم
ای بــــرادر زیـن صـــراط مـسـتـقـیـــم دم ز بـســـم الله الـرّحــمـن الـرّحـیـــــم
تـا کـه حفــظ از شــرّ اشـــرارت کـنــم
مـن طلـســمِ غـیـب و کـنــــزِ لاسـتَـــم یـعـنـــی از إلّا و لا ، بــــالاســتَـــــم
چـون بـه کـنـــــزِ لا رسـی إلّاسـتَــــم نقطـه ام بـــا را ، بـه بـــا گـویـــاستَـــم
بـیــن یکـی تـا واقـف از کـارت کـنـــم
مـظهــــر کلّ عـجـــایـب کیـست ، مـن صاحبِ عـون نـوائب کیـست ، مـن
مـظهـــر ســـرّ غـــرایـب کیـست ، مـن در حـقیـقت ذات واجـب کیـست ، مـن
کــژ مَـغِــــژ ، تـا راست رفتـــارت کـنـم
گـر ز ســـرّ خـود زنــم دم ، انــدکـی اینـقـــدر دان ، گـر تـو صاحب مدرکی
خـاطـــرِ لـغـــزنــده افـتـــد ، در شـکی نیـست پـیــدا از هـــزاران ، جـــز یـکی
گـر کنـی شک ، بـنــدِ پنــدارت کـنـم
شب گذشت ای بـلبــل آشفــته حـــال بــاش حیـــران یک زمــانـم بـر جمــال
روی گل بیـن ، درگــذر از قیـل و قــال شـو چـو طـوطـی در پـسِ آیـیـــنـه لال
تـا بـه مدح خـود ، شکـــرخوارت کنـم