باز از جلال الدين رومي در ديوان شمس تبريزي است:
چه تدبير اي مسلمانان كه من خود را نمي دانم
نه تـرسا و يهوديـم نه گبرم نه مسلمانم
نه شـرقيّم نه غـربيّم نه بـريّم نه بـحريّم
نه اركـان طبـيعيّم نه از افـلاك گـردانم
نه از خاكم نه از بادم نه از آبم نه از آتش
نه از عرشم نه از فرشم نه از كونم نه از كانم
نه از هندم نه از چينم نه از بلغار و سقسينم
نه از مـلك عراقـينم نه از خـاك خراسانم
نه از دنيا نه از عقبي نه از جنت نه از دوزخ
نه از آدم نه از حوا نه از فـردوس رضـوانم
مـكانم لامـكان بـاشد نشانم بي نشـان باشد
نه تن باشد نه جان باشد كه من از جان جانانم
دوئي از خود برون كردم يكي ديدم دو عالم را
يـكي جويم يكي كويم يكي دانم يكي خوانم
هو الاول هو الآخـر هو الظاهـر هو البـاطن
بـغير از هو و يـا من هو دگر چيزي نمي دانم
زجان عشق سر مستم دو عالم رفت از دستم
بـجـز رندي و قـلاشي نبـاشد هيـچ سامانم
اگر در عمر خود روزي دمي بي او بر آوردم
از آن وقت و از آن ساعت زعمر خود پشيمانم
اگر دستم دهد روزي دمي با دوست در خلوت
دو عالـم زيـر پـا آرم دگـر دستـي بـرافشانم
عجب ياران چه مرغم من كه اندر بيضه پرّانم
درون جـسم آب و گل همـه عشقم همـه جانم
الا اي شمس تبريزي چنان مستم در اين عالم
كـه جـز مـستي و قـلاشي نبـاشد هيچ درمانم[15]
أيضاً جلال الدين رومي در ديوان شمس تبريزي مي گويد:
اي عاشقان اي عاشقان من عاشق يكتاستم
عشـقم چـه بـرسر ميـزند واله و شيداسـتم
من عاشق يكتاستم من واله و شيداستم
اينجاستم آنـجاستم هم زيـر و هم بالاسـتم
عال نبود ومن بدم آدم نبود ومن بدم
آن نور وحدت من بدم هم خضر و هم الياستم
عالم منور شد زمن آدم مصور شد زمن
هـم عالمم هـم فاضـلم هـم قاضي القضاستم
قاضي بم نازد همي فتوي زمن سازد همي
فتـوي بناحـق مي دهد نه زين و نه زانهاستم
بر عرش و بركرسي منم الاصل لا يخطي منم
با حاملان عرش گو من پيش از اين برخاستم
زانجا كه بيرون آمدم سرمست بيرون آمدم
داني كه من چون آمدم افزون شـدم نه كاستم
يرلا يلا ير لا بـگو تر لا تلا تر لا بـگو
خواجه مرا مـن خواجه را كمتر زهر لالاستم
هـم عاشق شيداستم هم دلبر زيبـاستم
انـدر مـكان و لا مـكان پنـان و هم پيداستم
هم دوزخ و نيران منم هم جنت و حوران منم
هـم مالـك دنـيا منـم هـم حاكـم عقـباستم
برخـاستم برجـاستم برپاستم پيداسـتم
پنـهان نيـم پنـهان نيـم مـن نـور مولاناستم
پنهان چرا باشي زمن راز نهان با من بگو
در ديـده هـا ما را بجـو نـور بـصر بيـناستم
آن بلبل گوياستم همچون گل بوياستم
جانـا تو را جويا منم فاش و نهان جويـاستم
در كار بيكاران منم سود خريداران منم
هـم درد بيماران منـم در هـر سري سوداستم
هم شيخ وهم رعنا منم هم پيروهم برنا منم
هم زشت وهم زيبا منم هم زهر وهم حلواستم
هـم با صلـوة دائمم هـم با صلـوة قائمم
هـم صـبح را بــشناختم هم شام را آشناستم
دنيا و هم عقبي منم حم جنت و طوبي منم
انسـي منم جـني منم چوـن ديـو در دنياستم
هم كوه و هم صحرا منم هم كر وهم اعما منم
مـوسي و طـور عشـق را هـم بايد بيـضاستم
درياي بي پايان منم با نوح كشتيبان منم
هم يوسف و زنـدان منم هم موسي و شعياستم
ايّوب را درمان منم يعقوب را جانان منم
هم حـكمت لقـمان منم هم يونس و يـحياستم
احمد منم حيدر منم هم صاحب كشور منم
هم بـادهﯼ احـمـر منـم هـم بـادهﯼ تـقواستم
آندم منم ايندم منم هم ريش و هم مرهم منم
هـم درد را درمـان منم هـم درد بـو درداستم
فرمان برو فرمان دهم هم جان ستان هم جان دهم
جان همچومن من همچوجان از حضرت اعلاستم
اي شمس دين اي شمس دين روشن كن روي زمين
در ارض و در اعلا منـم پنهان و هـم پيداستم
حکایت
همچنان باشد که میگویند پادشاهی پسر خود را بجماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودندو استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم، گفت آنچه داری گِرْدست و زرداست و مجوفست، گفت چون نشانهای راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد گفت میباید که غربیل باشد، گفت آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول دران حیران شوند دادی از قوت تحصیل ودانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد.
اکنون همچنین علماء اهل زمان در علوم موی میشکافند و چیزهای دیگر را که بایشان تعلّق ندارد بغایت دانستهاند و ایشان را بران احاطت کلّی گشته و آنچ مهم است و باو نزدیکتر از همه آنست خودی اوست وخودی خود را نمیداند همه چیزها را بحلّ و حرمتحکم میکند که این جایزست و آن جایز نیست و این حلالست یا حرامست خود را نمیداند که حلالست یا حرامست جایزست یا ناجایز پاکست یا ناپاکست پس این تجویف وزردی و نقش و تدویر عارضیست که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی ازین همه نشان هر چیز که میدهند از علوم و فعل و قول همچنین باشد و بجوهر او تعلّق ندارد که بعد ازین همه باقی آنست نشان ایشان همچنان باشد که این همه را بگویند و شرح دهند و در آخر حکم کنند که در مشت غربیلست چون از آنچ اصلست خبر ندارند من مرغم بلبلم طوطیم اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است غیر آن نتوانم گفتن بخلاف آنک او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیّاد مرغانست بانگ و صفیر میکند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگر گون کن تواند کردن چون آن آواز برو عاریتست و ازان او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزد از هر خانه قماشی نماید.
مولانا